350

تربیت پسر تو این دوره و زمونه سخت شده

حقیقتا سخت شده:/

349

هر دفعه که به صحنه غروب خورشید نیگا میکنم که ابرا رو رنگی رنگی کرده این شعر مولانا میاد تو ذهنم

ما ز بالاییم و بالا میرویم:)))

قطعا خونه ما اونجاس ، خونه حقیقی مون

من مطمعنم قبلا پروازو تجربه کردم ، وگرنه اینقد حس آشنا از کجا میاد؟

شاید تو زندگی قبلیم یه پرنده بودم ؟

ولی پرنده که نمیتونه بالای ابرا بره

خلاصه که زمانی که ابرای صورتی و عجیب و غریبو میبینم حس عجیبی پیدا میکنم

348

دیشب یه دیالوگی بود تو سریال گرگ و میش

داداشه به یاسمن گفت عاشق شدن عجیب نیست اگه کسی تو سن تو عاشق نباشه باید نگرانش شد

من حقیقتا نگران خودم شدم

طبیعی نیست تا به این سن عشق حقیقی و خوشگل پوشگل تجربه نکردم

فقط یه بار تجربه نزدیک به دوس داشتن که اونم حس میکنم لیاقت اینو نداشت بخوام عشق حسابش کنم ، اصن حسابش نمیکنم:/

خلاصه که اوضاع خیطه

347

از عید قربان اصلا خوشم نمیاد

حس خیلی بدی داره برام

اصن از روزش متنفرم

زودتر تموم شه نفسم راحت شه:/

346

امتحان دیروز وقت نشد دوتا فصلو بخونم

و دقیقا 8تا از 9 تا سوالش از همون دو تا فصل بود:/

از فصلایی که من خوندم فقط یدونه سوال بود

خدا گاوش کنه:/

من که هرچی به ذهنم رسید نوشتم ولی خدا میدونه اون قبول بکنه یا نه

345

تو کتابفروشی نشستم ، خسته له داغون

منتظر دوستامم بیان که بریم خونه ، هرچند دیگه اینجا خونه ای نداریم و باید برم خونه خاله

دلم نمیخواد برم اونجا:/

344

آماده شدم منتظرم ماشین بیاد دنبالم که برم

یه دو ساعتی تو راهم

ساعتای ۲ و نیم امتحان دارم

این تایم بینو شاید برم کتابخونه ای جایی ، هنوز هیچی نخوندم مجبورم تو ماشینم بخونم🥲💔

343

یه دوست خاصی دارم ، یه آدمی که حتی صمیمتمونم عادی نبود

که شدیدا شبیه منه و انگار سالهاست میشناسمش

ولی میدونی یجوریه ، اینقد آسیب دیده که مث من خیلی هرچیزی خوشحالش نمیکنه

بعضی وقتا حس میکنم اصن داره بزور تحملم میکنه:/

با اینکه هرچند وقت یبار یه حرفی میزنه که مثلاً تو صدای توی ذهنمی یا تو فرق میکنی یا نوتشو نشون میده که درمورد منه

ولی بازم من حس اضافی بودن میکنم:/

نمیدونم مشکل منم یا اون ، ولی میدونم اگه اون اینقد خسته و داغون نبود دوستیمون قشنگ تر میشد

بعضی وقتا آدما رو دیر پیدا میکنی

شاید اگه دبیرستان پیش من بود الان حال جفتمون بهتر بود

این اذیتم میکنه که حس میکنم اینقدی که من اونو رفیق میبینم اون منو رفیق نمیبینه

وقتایی که حالش بده نمیاد به من نمیگه

درسته در این موردا درون گراعه ولی وقتی میدونه من متوجه حال بدش میشم باید بیاد بهم بگه

حس بدیه که رنج کشیدن دوستتو ببینی ولی نتونی کاری کنی:/

شایدم واقعا حالش خوبه و من الکی اینجوری فکر میکنم، ولی من حسم در این موردا قویه و غمو تو چهره آدما میبینم ، تو لبخندشون ، تو صداشون

البته خوب دو هفته دیگه حتی همکلاسیم نیستیم و شاید بزور یبار در سال ببینمش:)))

راستش از انتقالی و رفتنم تنها چیزی که ناراحتم میکنه اینه که این دوستمو از دست میدم

شت امتحان رو مخم فشار آورده چرت و پرت میگم:/

342

سعی کردم یه ساعت بخوابم که مغزم یاری نکرد و کاملا بیدار موندم:/

دومین کافی امشبو زدم بر بدن که تپش قلب گرفتم

هنوز مشخص نیس چه ساعتی برم شهر امتحانم و میترسم جا بمونم:/

وسیله ام جمع نکردم به خودمم نرسیدم

به شدتم لاغر شدم جوری که خودم از خودم میترسه

نمیخوام درس بخونم من نیاز به خواب دارم:/

دوستامم هیچکی بیدار نیس برم باهاش غر بزنم

341

بالاخره تموم شد پروژم

با اینشات درست کردم امیدوارم استاد نمرشو بده هرچند که فک نکنم نصفشم بده

تازه باید بشینم روان بخونم

ماشینم باید بگردم پیدا کنم که تا اون شهر برم

خستممممم

ولی باید بشینم بخونم امتحانیه که میتونم ۲۰ بگیرم حیفه:/

وسیله باید جمع کنم یکمم کار دارم

اوووف

340

عاقبت تنبلی کردن همینه

اینقد وقت داشتم گذاشتم برا لحظه آخری

فیلمو با اینشات ادیت میزنم امیدوارم استاد متوجه نشه:/

روانشناسی رم سر سرکی میخونم

شانس کیوی شانس کیوی

339

فردا اولین امتحانمه ، روانشناسیه رفتارهای خطر آفرین در نوجوان

یه پروژه کمتزیام دارم باید تا اخر شب انجامش بدم:/

فردا باید پا شم برم شهر دانشگاهم

این دفعه دیگه آخرین باره که میرم اونجا

فعلا که روانو نخوندم هیچی فقط درحد چند صفحه خوندم

اینو میتونم جمع کنم ولی از پروژه میترسم:///

خدا رحم کنههه

338

هال و آشپزخونه رو چیدیم

هنوز اتاق خواب و محتویات کمدا مونده

مشکل آب داره باید لوله کش بیاریم درستش کنه

خونه خوشگل و باحالیه خوشم میاد ازش

شنبه اولین امتحانمه باید برگردم برم شهر دانشگاهم:/

هوا چقد گرم شدهههه

ولی زندگی این مدلی خیلی بهتر از زندگی مستقله:)

337

بعضی از آدما چقد افکارشون ترسناکه

چند ساعتی کنار یکی بودم و با گوش دادن صحبتاش حالم خیلی بد شد

وقتی داشتم از نشخوار فکری به خودم میپیچیدم متوجه شدم اینا اصن افکار من نیست

اینا مال اونه

فقط چون کنارش بودم و به حرفاش گوش دادم اومدن تو ذهن من

و یه نفس راحت کشیدمو تونستم برگردم به خودم

خوب شد که روانشناسی رو ول کردم

اون مسیر برای من اشتباه محض بود

336

ولی من هنوزم هر روز میرم پروفایلشو نیگا میکنم:))

ای آدم کمالگرای کوته فکر

چرا وقتی بال نداری دلت دنبال پرستوهاست؟

گیرم که یکی دو قدمی کنارت راه رفت ، وقتی دلش هوس پرواز کرد و پر کشید و رفت میخوای چیکار کنی؟

335

این انرژی و هاله هرکوفتی هست انگار واقعا وجود داره

اصن بعضی از آدما فقط انرژی منفی ان ، از انرژی بقیه تغذیه میکنن

چند ساعت باهاشون میشینی بعد که برمیگردی خونه میبینی حتی نای تکون خوردن نداری و سرت داره منفجر میشه

چقد سختهههه

334

جمع کردن وسیله ها تموم شد تقریبا

البته من خوب زیاد کاری نکردم و چند ساعتی خوابیدم ولی بابا و آبجی وسطیه زحمت همه کارا رو کشیدن

خیلی مقوله رو اعصابیه:/

هنوز بار زدن کامیون مونده که بنده خدایی نیومده

غمگینم حقیقتا

وقتی اینجا اومدم کلا یه آدم دیگه بودم و حالا یه آدم جدید داره برمیگرده:)))

زندگی چقد میتونه متفاوت باشه

333

بابا اومد

وسیله هارو داریم جمع میکنیم

غمگینم:)

از اسباب کشی اونم بین دوتا شهر متنفرم

من که مجبورم جمعه برگردم چون از شنبه امتحانام شروع میشه

کلی کار داریم

دلم برا این شهر تنگ میشه:))

332

چرا هر پسری سمت من میاد ازم کوچیک تره؟

اصن تمام پسرایی که تابحال از من خوششون اومده ازم کوچیک تر بودن

ینی چییی

فقط یه نفر ازم بزرگ تر بود که اونم شخصیت داغونی داشت

یه پسری هست تو اینستا بعضی وقتا صحبت میکنیم با هم

تازه فهمیدم از من دو سال کوچیک تره:/

کراشمم ازم چندماهی کوچیک تر بود

یه پسره دیگم بود اونم ازم ۷ ماه کوچیک تر بود

اصن یعنی چی

یا من پیر شدم یا پسرای بزرگ تر از من تموم شدن

من اعتراض دارم به این وضعیت:/

331

داروهایی که دکتر داده لاغرتر کرده منو

این قرص جدیده که اصن بدنم بهش واکنش خوبی نمیده همش حالت تهوع و ضعف دارم

دیگه امروز نمیخورمش

اصن از هرچی قرص و داروعه حالم بهم میخوره

330

من سریال قطب شمالو دنبال نکردم و هیچی ندیدم ازش فقط درحد همین ریلزای اینستا میدونم درموردش

ولی فرزاد فرزین این آهنگو از خود گوگوشم قشنگ تر دراورده:)))

داغ یه عشق قدیمو اومدی تازه کردی:)))

329

آبجی وسطیه هوش معلمی رو زده منفی ۶

اینقد مسخرش کردم تهش شاکی شد

به بقیه درصداش کاری ندارم ولی آخه تست هوشو چرا اینقد کم زدی😂

بنده خدایی به نمره منفی اعتقادی نداره و سر کنکور عشقی هرچی بنظرش درست اومده رو زده و نتیجه شده این😂

328

از شدت خستگی و بیخوابی دارم داغون میشم

ولی نسبت به خوابیدن مقاومت میکنم

کلا دو هفته دیگه این شهریم

خونه پیدا کردن مامانو بابا و قراره اسباب کشی کنیم

جدی جدی رفتنی شدیم:)

من وابستگی عاطفی شدیدی نسبت به اینجا پیدا کردمممم

از تنهایی و سکوتش خوشم میاد

ولی دیگه از تنهایی زندگی کردن خسته شدم

خونه وقتی خوبه که مامان و بابا توش باشن ، که کنار هم باشیم:)

327

از نوتیف های بیهوده خسته ام

دلم نوتیف از شخص مورد نظر رو میخواد:)))

326

ولی وقتی با یه پسر یا آقا حرف میزنم وسط صحبت میگه آبجی حس خوبی میگیرم

مثلا زمانی که میخوام سوار تاکسی بشم و راننده یه مرد جوونه

یا تو اتوبوس ، یا جایی که کار اداری دارم یا بانک

کلا حس خوبی داره

اینکه ببین من منظور بدی ندارم و با احترام دارم حرف میزنم

خلاصه که دمشون گرم که به آدم حس اعتماد میدن:)

325

صبح تو خونه تنها خواب بودم

یه لحظه حس کردم مامان بالای سرم نشسته و داره موهامو ناز میکنه

انگشتاشو بین موهام تکون میداد و داشت صحبت میکرد ،

از خواب که پا شدم دیدم هیچکی نیست و تنهام

نگران شدم زنگ زدم بهش جواب نداد

دیگه تا زمانی که باهاش صحبت کردم دلم آروم نگرف و شدیدا دلتنگش بودم

بعد از ظهر یه سری اتفاقا افتاد و خاله و بچه های خالم اومدن این شهر و مامانم باهاشون اومد:)))

اینقد ذوقی بودممم

فردا میرن دوباره

دلم برا بابا هم خیلی تنگ شده فک کنم چن ماهی هست ندیدمش

عجیبه که همچین چیزای کوچیکی اینقد دورن:))

324

مسیر های زیادی برای جدا شدن دو تا عاشق وجود داره

اما تلخ ترینشون مردن معشوقه

اینجوریه که امید میمیره تو وجودت

وقتی معشوق بی وفایی کنه یا بزاره بره بازم همیشه عاشق چشم به راهه که شاید یروزی معشوق دلش تنگ بشه و برگرده

اما وقتی مرگ بینشون جدایی بندازه انگار نور گرفته میشه از زندگی عاشق

کاش جدایی هیچکس به مرگ نرسه:)

321

سندیتون رو هنوز دارم میبینم

رسیدم به فصل سومش

مث فصل یک قند و عسل نیس که همش اکلیلی بشم

ولی خوب بازم یه مقداری حس خوب داره

دختره دیگه در اولویت نیس و تقریبا تبدیل به عضو فرعی شده

من هنوز قلبم پیش سیدنیه و امیدوار بودم برگرده ولی حیفففف:)

چقد ولی اون زمان اروپا متفاوت بوده با ایران

اصن اون زمان تفکر مردم ایران چی بوده تفکر اونا چی بوده

حالا جدا از برده داری و فلانشون

320

امروز باید برم سنو جواب آزمایش خونمم بگیرم جفت اینارو ببرم به دکتر نشون بدم کلی کارهههه حوصله ندارم:)))

319

دیروز آخرین روز بود کل زمانشو بغضی بودم تو مسیر به اولین باری که اون مکان رفتم فک میکردم و خودمو با دیروزی که آخرین بار بود مقایسه میکردم تغییر چندانی نکردم ولی اونجا یه بخشی از روحم بود یه مکانی که شاد بودم جایی که برام شبیه رویا بود سخته دل کندن ازش و فکر به اینکه از این به بعد فقط بخشی از خاطراتم باشه و با یادش بخیر ازش یاد کنم:)))

318

این سریاله که دارم میبینم فصل دوم نقش پسرو عوض کردن

یعنی اولش پسره مرد دختره ام تو روند داستان عاشق یکی دیگه میشه:/

همون اولش بدجوری تو ذوقم خورد میخواستم دیگه نبینمش

ولی گفتم بشینم حداقل تا قسمت سه ببینم بلکه خوب بود

از این پسره جدیده بیشتر خوشم اومد:/

پسر قبلیه مغرور و خودخواه و عجیب بود و همش دختره رو تحقیر میکرد و از یجایی به بعد رابطه شون خوب شد ولی همچنان با هم دعوا داشتن

تهشم که ولش کرد رفت زن گرفت

ولی این پسره مظلومه و نیاز به توجه داره ، اصن یه صحنه با مظلومیت گف یعنی از فردا دیگه نمیای؟

متاسفانه این پسره بیشتر به دختره میاد و بهش توجه میکنه

حالا شاید بعدا نظرم عوض شد

خوب نکنید این کارو که آدم اینجوری تو گل نمونه🥲

این فیلمای کلاسیکم عجیب و غریبنا

317

و امروز آخرین روز دانشگاهه:)))

آخرین سهم من از این مدت

دو تا ارائه داشتیم که چون استاداشون نیومدن کنسل شد

کلا دو تا کلاس بعد ناهار داریم

ولی منو دوستم ۹ به بعد میریم

غم عالم توی قلبم خونه کرده🥲

316

فصل یک تموم شد

این فصل اقتباس کامل از نوشته های جین آستن بود و ادامه داستان ایده نویسنده دیگه ایه

جین ماجرای این فصلو مثل جریان عشقی خودش تموم کرد

دوتا عاشقی که بخاطر پول جدا شدن و پسر مجبور شد با دختر پولداری ازدواج کنه

دلم نمیخواد برم بقیه شو ببینم

میخوام غمش بمونه برام

میترسم بقیه فصلا رو که ببینم نا امید بشم از داستان:)

تا همنیجاشم بنظرم کافی بود

همه عاشقا که نباید به هم برسن

315

دلیل جذابیت خیلی زیاد این سریالو فهمیدم:/

قلم جین آستنه ، آخرین رمانی که نوشته

حقیقتا من بیشتر از هر نویسنده دیگه ای عاشق داستانای جین آستنم

در حین دیدن فیلم متوجه شدم شباهتایی به غرور و تعصب و اِما داشت ولی فکرشم نمیکردم😂

عجیبه که وقتی مرگ نزدیکش شده اینو نوشته

شخصیت زن شباهت زیادی به دخترای دیگه ای که نوشته نداره

معمولا جین آستن دخترای منطقی و قوی رو به تصویر میکشه ولی شارلوت اینجا ساده لوح و زودباوره و مدام به افکارش شک میکنه

ولی شخصیت مرد دقیقا مستر دارسیه🥲

یعنی انگار مستر دارسی رو دوباره نوشتههه

غمگین منطقی جدی مرموز کم حرف اصن همه چی تموم و خفن

جین عزیزم تو چجوری با اون تجربه سختت از عشق همچین قلم جذابی داری؟

314

چقد من گاوم🥲

وسط این همه کار و چیز میزای تلنبار شده رفتم سریال شروع کردم

بکوب نشستم نیگا میکنم یه فصلش تموم شد

چقد بدهههه

بعد مدتها یه سریال برام جذاب شد اونم تو این وضعیت بددد

آخه تمش کلاسیکه چیکار کنم جذابهههه

پ.ن: سندیتون نیگا میکنم

313

سه تا از کارای دانشگاهو انجام دادم

مهم ترین و سخت ترینشون مونده

اونم باید تا آخر شب انجامش بدم تموم شه راحت شم

یه چن تای دیگم مونده که حوصله ندارم باشه برا فردا

نمیدونم چیشد یهو همه کارای دانشگاه تلنبار شد:/

312

خیلی عجیبه ولی دلم برا مسجد رفتن تنگ شده

اون حس آرامش ، خنکی و باد سرد ، بزرگ بودن حیاط مسجد ، فرشای سبز و صدای بلندگو که اذان میگه ، پیرزن و پیرمردایی که بدو بدو میرن نماز بخونن ، بچه هایی که بازی میکنن ، نوجوونایی که تو حیاط مسجد فوتبال بازی میکنن

حقیقتا عجیبه

311

یه عالمه کار عقب افتاده دارم

یعنی یه عالمههههه

فردام کلاس صبحمو نمیرم عوضش میرم آزمایش و سنو مو انجام میدم

یکم امروز باید خودمو اذیت کنم بتونم برسم به کارام

310

امروز بعد از مدتها یه داستان کوتاه نوشتم

درمورد تردید

بیشتر واسه دست گرمی بود که ببینم هنوز تو وجودم حس میکنمش یا نه

از داستانی که نوشتم خوشم اومد البته خوب یجاهاییش پسندم نبود و نتونستم دقیق منظورمو برسونم ولی درکل بنظرم خوب بود برای اولین نوشتن بعد از مدتها

اینکه درمورد خودکشی بود یکم عجیبه برام

من متأسفانه قلم خیلی تلخی دارم:/

از همینم میترسیدم که نمینوشتم

قبلا یه چند باری که تلاش کردم همشون غمگین و سد اند بود برا همین خوشم نمیومد

از این به بعد تلاش میکنم حداقل روزی یه دونه متن این مدلی بنویسم

میگم متن چون هنوز نمیتونم اسمشو داستان بزارم بیشتر انشا میخوره بهش

خلاصه که من برگشتم به دنیای قشنگ و دوس داشتنی خودم:))

یه دوستی داشتم توصیه کرد بهم که دنبال شعر برم

ولی معتقدم شعر باید جرقه وجودی داشته باشه

همینطوری که نیس هرکی گف میخوام شاعر شم زرتی شعر بگه

شعر مقدسه ، یه نجواعه ، یه زمزمه ، یه وحی

309

حرفای دیشب برام سنگین بود الان حس بدی دارم

حالا دوستم هیچی ولی اون یاروی دیگه خیلی چرت و پرت گف تازه الان یادم اومده باید میریدم بهش:/