349
هر دفعه که به صحنه غروب خورشید نیگا میکنم که ابرا رو رنگی رنگی کرده این شعر مولانا میاد تو ذهنم
ما ز بالاییم و بالا میرویم:)))
قطعا خونه ما اونجاس ، خونه حقیقی مون
من مطمعنم قبلا پروازو تجربه کردم ، وگرنه اینقد حس آشنا از کجا میاد؟
شاید تو زندگی قبلیم یه پرنده بودم ؟
ولی پرنده که نمیتونه بالای ابرا بره
خلاصه که زمانی که ابرای صورتی و عجیب و غریبو میبینم حس عجیبی پیدا میکنم
348
دیشب یه دیالوگی بود تو سریال گرگ و میش
داداشه به یاسمن گفت عاشق شدن عجیب نیست اگه کسی تو سن تو عاشق نباشه باید نگرانش شد
من حقیقتا نگران خودم شدم
طبیعی نیست تا به این سن عشق حقیقی و خوشگل پوشگل تجربه نکردم
فقط یه بار تجربه نزدیک به دوس داشتن که اونم حس میکنم لیاقت اینو نداشت بخوام عشق حسابش کنم ، اصن حسابش نمیکنم:/
خلاصه که اوضاع خیطه
343
یه دوست خاصی دارم ، یه آدمی که حتی صمیمتمونم عادی نبود
که شدیدا شبیه منه و انگار سالهاست میشناسمش
ولی میدونی یجوریه ، اینقد آسیب دیده که مث من خیلی هرچیزی خوشحالش نمیکنه
بعضی وقتا حس میکنم اصن داره بزور تحملم میکنه:/
با اینکه هرچند وقت یبار یه حرفی میزنه که مثلاً تو صدای توی ذهنمی یا تو فرق میکنی یا نوتشو نشون میده که درمورد منه
ولی بازم من حس اضافی بودن میکنم:/
نمیدونم مشکل منم یا اون ، ولی میدونم اگه اون اینقد خسته و داغون نبود دوستیمون قشنگ تر میشد
بعضی وقتا آدما رو دیر پیدا میکنی
شاید اگه دبیرستان پیش من بود الان حال جفتمون بهتر بود
این اذیتم میکنه که حس میکنم اینقدی که من اونو رفیق میبینم اون منو رفیق نمیبینه
وقتایی که حالش بده نمیاد به من نمیگه
درسته در این موردا درون گراعه ولی وقتی میدونه من متوجه حال بدش میشم باید بیاد بهم بگه
حس بدیه که رنج کشیدن دوستتو ببینی ولی نتونی کاری کنی:/
شایدم واقعا حالش خوبه و من الکی اینجوری فکر میکنم، ولی من حسم در این موردا قویه و غمو تو چهره آدما میبینم ، تو لبخندشون ، تو صداشون
البته خوب دو هفته دیگه حتی همکلاسیم نیستیم و شاید بزور یبار در سال ببینمش:)))
راستش از انتقالی و رفتنم تنها چیزی که ناراحتم میکنه اینه که این دوستمو از دست میدم
شت امتحان رو مخم فشار آورده چرت و پرت میگم:/
342
سعی کردم یه ساعت بخوابم که مغزم یاری نکرد و کاملا بیدار موندم:/
دومین کافی امشبو زدم بر بدن که تپش قلب گرفتم
هنوز مشخص نیس چه ساعتی برم شهر امتحانم و میترسم جا بمونم:/
وسیله ام جمع نکردم به خودمم نرسیدم
به شدتم لاغر شدم جوری که خودم از خودم میترسه
نمیخوام درس بخونم من نیاز به خواب دارم:/
دوستامم هیچکی بیدار نیس برم باهاش غر بزنم
341
بالاخره تموم شد پروژم
با اینشات درست کردم امیدوارم استاد نمرشو بده هرچند که فک نکنم نصفشم بده
تازه باید بشینم روان بخونم
ماشینم باید بگردم پیدا کنم که تا اون شهر برم
خستممممم
ولی باید بشینم بخونم امتحانیه که میتونم ۲۰ بگیرم حیفه:/
وسیله باید جمع کنم یکمم کار دارم
اوووف
339
فردا اولین امتحانمه ، روانشناسیه رفتارهای خطر آفرین در نوجوان
یه پروژه کمتزیام دارم باید تا اخر شب انجامش بدم:/
فردا باید پا شم برم شهر دانشگاهم
این دفعه دیگه آخرین باره که میرم اونجا
فعلا که روانو نخوندم هیچی فقط درحد چند صفحه خوندم
اینو میتونم جمع کنم ولی از پروژه میترسم:///
خدا رحم کنههه
338
هال و آشپزخونه رو چیدیم
هنوز اتاق خواب و محتویات کمدا مونده
مشکل آب داره باید لوله کش بیاریم درستش کنه
خونه خوشگل و باحالیه خوشم میاد ازش
شنبه اولین امتحانمه باید برگردم برم شهر دانشگاهم:/
هوا چقد گرم شدهههه
ولی زندگی این مدلی خیلی بهتر از زندگی مستقله:)
337
بعضی از آدما چقد افکارشون ترسناکه
چند ساعتی کنار یکی بودم و با گوش دادن صحبتاش حالم خیلی بد شد
وقتی داشتم از نشخوار فکری به خودم میپیچیدم متوجه شدم اینا اصن افکار من نیست
اینا مال اونه
فقط چون کنارش بودم و به حرفاش گوش دادم اومدن تو ذهن من
و یه نفس راحت کشیدمو تونستم برگردم به خودم
خوب شد که روانشناسی رو ول کردم
اون مسیر برای من اشتباه محض بود
334
جمع کردن وسیله ها تموم شد تقریبا
البته من خوب زیاد کاری نکردم و چند ساعتی خوابیدم ولی بابا و آبجی وسطیه زحمت همه کارا رو کشیدن
خیلی مقوله رو اعصابیه:/
هنوز بار زدن کامیون مونده که بنده خدایی نیومده
غمگینم حقیقتا
وقتی اینجا اومدم کلا یه آدم دیگه بودم و حالا یه آدم جدید داره برمیگرده:)))
زندگی چقد میتونه متفاوت باشه
332
چرا هر پسری سمت من میاد ازم کوچیک تره؟
اصن تمام پسرایی که تابحال از من خوششون اومده ازم کوچیک تر بودن
ینی چییی
فقط یه نفر ازم بزرگ تر بود که اونم شخصیت داغونی داشت
یه پسری هست تو اینستا بعضی وقتا صحبت میکنیم با هم
تازه فهمیدم از من دو سال کوچیک تره:/
کراشمم ازم چندماهی کوچیک تر بود
یه پسره دیگم بود اونم ازم ۷ ماه کوچیک تر بود
اصن یعنی چی
یا من پیر شدم یا پسرای بزرگ تر از من تموم شدن
من اعتراض دارم به این وضعیت:/
328
از شدت خستگی و بیخوابی دارم داغون میشم
ولی نسبت به خوابیدن مقاومت میکنم
کلا دو هفته دیگه این شهریم
خونه پیدا کردن مامانو بابا و قراره اسباب کشی کنیم
جدی جدی رفتنی شدیم:)
من وابستگی عاطفی شدیدی نسبت به اینجا پیدا کردمممم
از تنهایی و سکوتش خوشم میاد
ولی دیگه از تنهایی زندگی کردن خسته شدم
خونه وقتی خوبه که مامان و بابا توش باشن ، که کنار هم باشیم:)
326
ولی وقتی با یه پسر یا آقا حرف میزنم وسط صحبت میگه آبجی حس خوبی میگیرم
مثلا زمانی که میخوام سوار تاکسی بشم و راننده یه مرد جوونه
یا تو اتوبوس ، یا جایی که کار اداری دارم یا بانک
کلا حس خوبی داره
اینکه ببین من منظور بدی ندارم و با احترام دارم حرف میزنم
خلاصه که دمشون گرم که به آدم حس اعتماد میدن:)
325
صبح تو خونه تنها خواب بودم
یه لحظه حس کردم مامان بالای سرم نشسته و داره موهامو ناز میکنه
انگشتاشو بین موهام تکون میداد و داشت صحبت میکرد ،
از خواب که پا شدم دیدم هیچکی نیست و تنهام
نگران شدم زنگ زدم بهش جواب نداد
دیگه تا زمانی که باهاش صحبت کردم دلم آروم نگرف و شدیدا دلتنگش بودم
بعد از ظهر یه سری اتفاقا افتاد و خاله و بچه های خالم اومدن این شهر و مامانم باهاشون اومد:)))
اینقد ذوقی بودممم
فردا میرن دوباره
دلم برا بابا هم خیلی تنگ شده فک کنم چن ماهی هست ندیدمش
عجیبه که همچین چیزای کوچیکی اینقد دورن:))
324
مسیر های زیادی برای جدا شدن دو تا عاشق وجود داره
اما تلخ ترینشون مردن معشوقه
اینجوریه که امید میمیره تو وجودت
وقتی معشوق بی وفایی کنه یا بزاره بره بازم همیشه عاشق چشم به راهه که شاید یروزی معشوق دلش تنگ بشه و برگرده
اما وقتی مرگ بینشون جدایی بندازه انگار نور گرفته میشه از زندگی عاشق
کاش جدایی هیچکس به مرگ نرسه:)
321
سندیتون رو هنوز دارم میبینم
رسیدم به فصل سومش
مث فصل یک قند و عسل نیس که همش اکلیلی بشم
ولی خوب بازم یه مقداری حس خوب داره
دختره دیگه در اولویت نیس و تقریبا تبدیل به عضو فرعی شده
من هنوز قلبم پیش سیدنیه و امیدوار بودم برگرده ولی حیفففف:)
چقد ولی اون زمان اروپا متفاوت بوده با ایران
اصن اون زمان تفکر مردم ایران چی بوده تفکر اونا چی بوده
حالا جدا از برده داری و فلانشون
319
318
این سریاله که دارم میبینم فصل دوم نقش پسرو عوض کردن
یعنی اولش پسره مرد دختره ام تو روند داستان عاشق یکی دیگه میشه:/
همون اولش بدجوری تو ذوقم خورد میخواستم دیگه نبینمش
ولی گفتم بشینم حداقل تا قسمت سه ببینم بلکه خوب بود
از این پسره جدیده بیشتر خوشم اومد:/
پسر قبلیه مغرور و خودخواه و عجیب بود و همش دختره رو تحقیر میکرد و از یجایی به بعد رابطه شون خوب شد ولی همچنان با هم دعوا داشتن
تهشم که ولش کرد رفت زن گرفت
ولی این پسره مظلومه و نیاز به توجه داره ، اصن یه صحنه با مظلومیت گف یعنی از فردا دیگه نمیای؟
متاسفانه این پسره بیشتر به دختره میاد و بهش توجه میکنه
حالا شاید بعدا نظرم عوض شد
خوب نکنید این کارو که آدم اینجوری تو گل نمونه🥲
این فیلمای کلاسیکم عجیب و غریبنا
316
فصل یک تموم شد
این فصل اقتباس کامل از نوشته های جین آستن بود و ادامه داستان ایده نویسنده دیگه ایه
جین ماجرای این فصلو مثل جریان عشقی خودش تموم کرد
دوتا عاشقی که بخاطر پول جدا شدن و پسر مجبور شد با دختر پولداری ازدواج کنه
دلم نمیخواد برم بقیه شو ببینم
میخوام غمش بمونه برام
میترسم بقیه فصلا رو که ببینم نا امید بشم از داستان:)
تا همنیجاشم بنظرم کافی بود
همه عاشقا که نباید به هم برسن
315
دلیل جذابیت خیلی زیاد این سریالو فهمیدم:/
قلم جین آستنه ، آخرین رمانی که نوشته
حقیقتا من بیشتر از هر نویسنده دیگه ای عاشق داستانای جین آستنم
در حین دیدن فیلم متوجه شدم شباهتایی به غرور و تعصب و اِما داشت ولی فکرشم نمیکردم😂
عجیبه که وقتی مرگ نزدیکش شده اینو نوشته
شخصیت زن شباهت زیادی به دخترای دیگه ای که نوشته نداره
معمولا جین آستن دخترای منطقی و قوی رو به تصویر میکشه ولی شارلوت اینجا ساده لوح و زودباوره و مدام به افکارش شک میکنه
ولی شخصیت مرد دقیقا مستر دارسیه🥲
یعنی انگار مستر دارسی رو دوباره نوشتههه
غمگین منطقی جدی مرموز کم حرف اصن همه چی تموم و خفن
جین عزیزم تو چجوری با اون تجربه سختت از عشق همچین قلم جذابی داری؟
312
خیلی عجیبه ولی دلم برا مسجد رفتن تنگ شده
اون حس آرامش ، خنکی و باد سرد ، بزرگ بودن حیاط مسجد ، فرشای سبز و صدای بلندگو که اذان میگه ، پیرزن و پیرمردایی که بدو بدو میرن نماز بخونن ، بچه هایی که بازی میکنن ، نوجوونایی که تو حیاط مسجد فوتبال بازی میکنن
حقیقتا عجیبه
310
امروز بعد از مدتها یه داستان کوتاه نوشتم
درمورد تردید
بیشتر واسه دست گرمی بود که ببینم هنوز تو وجودم حس میکنمش یا نه
از داستانی که نوشتم خوشم اومد البته خوب یجاهاییش پسندم نبود و نتونستم دقیق منظورمو برسونم ولی درکل بنظرم خوب بود برای اولین نوشتن بعد از مدتها
اینکه درمورد خودکشی بود یکم عجیبه برام
من متأسفانه قلم خیلی تلخی دارم:/
از همینم میترسیدم که نمینوشتم
قبلا یه چند باری که تلاش کردم همشون غمگین و سد اند بود برا همین خوشم نمیومد
از این به بعد تلاش میکنم حداقل روزی یه دونه متن این مدلی بنویسم
میگم متن چون هنوز نمیتونم اسمشو داستان بزارم بیشتر انشا میخوره بهش
خلاصه که من برگشتم به دنیای قشنگ و دوس داشتنی خودم:))
یه دوستی داشتم توصیه کرد بهم که دنبال شعر برم
ولی معتقدم شعر باید جرقه وجودی داشته باشه
همینطوری که نیس هرکی گف میخوام شاعر شم زرتی شعر بگه
شعر مقدسه ، یه نجواعه ، یه زمزمه ، یه وحی
A place of peace🌻💛