462
بعد اون داستان که خانواده شوهرم مجدد برگشتن شوهرم منو قانع کرد و رفتم خونمون
اونا یه روز موندن و رفتن چون یه هفته خونمون بودن و شاید خودشونم کاری چیزی داشتن
دیگه من یه دور دانشگاه رفتم و همسر تنها بود
این دفعه حالا نمیدونم دو هفته اس؟ فردا مجدد میان که پسرشونو چک کنن که تنهاس
درهر صورت که من غذای چند روزشو آماده کردم و نیازی نداشت
من خیلی در این زمینه کم صبر شدم باید یکم رو خودم کار کنم
بیشترین چیزیم که ذهنم درگیرشه اینه که خانواده خودم نمیان و اونا همش میان
خب دلم میگیره وقتی خونه خودمو باید با عکس به مامانم نشون بدم
تایم لیزرم هرکاری میکنم کلینیک شلوغه و نمیتونم اوکی کنم ، میخوام قبل رفتن لیزر این ماهم اوکی شه
460
یکی از چیزایی که متوجه شدم اینه که بعد از ازدواج خیلی کم میرسم به خودم
درگیر زندگی شدم و اصلا حواسم به ظاهر خودم نیست
امروز که بعد مدتها رفتم آرایشگاه با صحبتای خانمه به خودم اومدم
دختره بعد از یک سال ازدواج اینقد به خودش میرسید که همچنان بهش میگفتن عروس
و من بعد چند ماه خودمو شبیه زنای بعد از دو تا بچه کردم
خب درنتیجه کلی تغییر ایجاد کردم در ظاهر البته تغییرای ساده درحد امتحان کردن روش اصلاح جدید و رنگ زدن ابروهام
ولی خب تلنگر خوبی بود برا منی که برا رسیدن به خودم نیاز ندارم از شوهرم پول بگیرم و خودم کارمندم:/
یکم به خودت برس دخترررررررر اعتماد به نفستو ببر بالا زنیکه
459
و بله ، خانواده شوهرم قراره زودتر از من برن خونمون
فردا با شوهرم میرن
منم گفتم نمیام ، دیگه نمیتونم تحمل کنم
سه هفته اس تو خونه ایم دو هفته شو بودن
هیچ درکی ندارن که من عروس غریبم و تا یه حدی میتونم چیزی نگم
به شوهرمم که گفتم دعوا مون شد و گفت تو نیا
منم قطعا نمیرم
تا هم خودش هم خانوادش بفهمن اون خونه بیصاحب کاروانسرا نیس
457
من از زندگیم بی نهایت راضیم
درسته دوریم و غریبم و کلی سختیه دیگه داره
ولی شوهرمو دوس دارم و کنارش بهم خوش میگذره
حتی با این همه قسط و قرضم میتونم کنار بیام
با اینکه هر هفته 4 ساعت مسیر برم تا به شهر خودم برسم و دانشگاه برمم میتونم کنار بیام
ولی خب آدمیزاده دیگه ، بعضی وقتا صبرش از دست میره غر میزنه
خانواده شوهرم آدمای خوبین همین که زیاد بمونن و دخالت کنن اذیتم میکنه
خودم جدیدا بداخلاق شدم فقط
456
ببین من خیلی آدم مهربون و مثبتیم ولی بعضی وقتا واقعا اعصابم بهم میریزه
الان داشتیم صحبت میکردیم پدرشوهرم میگه ما که بریم شهرمون که شما بیاین باز با شما برمیگردیم
نمیدونم داره منو اذیت میکنه ، یا جدی میگه
تعادل روانی ندارم pms ام هستم که اصن نمیتونم تحمل کنم
برم شهر خودم و دانشگاه شاید حال و هوام عوض شه بهتر بشم
امروز باید برم که فردا صبح کلاس دارم
455
وقتایی که خانواده شوهرم میان روتین زندگیم بهم میخوره
اصن نمیدونم باید چیکار کنم
من چهارشنبه کلاس دارم اینا یکشنبه اومدن که تو بری پسرمون تنها میمونه
تو همه چیزم دخالت میکنن همهههه چیز
حتی وسیله های آشپزخونه رو جا به جا میکنن
جالب اینه با پسرای دیگشون که همه بزرگ ترن و ازدواج کردن اصلا کاری ندارن و سالی یبارم نمیرن خونشون ، شانس من اینجوریه
حتی درمورد بچه بحث بشه پدرشوهرم با نهایت سرعت میگه بچه واسه اینا زوده تا پنج سال دیگه ، یه بارم نه ها هزارررررر بار گفته
امروز که گفت واقعا تو دلم یه به تو چه محکم جیغ کشیدم
خانواده خودم از وقتی اومدیم اینجا فقط یه شب اومدن و رفتن
بعد ما سه هفته اس اینجاییم دو هفته شو اینا بودن
فقط لطف کردن اجازه دادن سه چهار روزی تنها باشیم باز برگشتن
آخه اینقد آدم بیکار؟
مهمون بیاد و بره خوبه ولی وقتی بمونه و نره واقعا عذابه
من حتی نمیتونم راحت بخوابم و یا با شوهرم صحبت کنم..
454
واقعا این میزان از وابستگی به خانواده رو تو شوهرم درک نمیکنم
به شدت هم اونا هم این وابسته و چسبیده به همدیگه ان
از وقتی که همو شناختیم و حتی ازدواج و هرکوفت دیگه ای تا حالا تو یه حیاط با هم تنها نبودیم
فک میکردم چون خونمون مشترکه اینجوریه و عادیه
ولی الان که خونه رو جدا کردیمم اینا اومدن موندگار شدن و فکر رفتن ندارن
هرکیم که به پدر شوهرم زنگ میزنه میگه ما نمیایم هستیم اینجا که پسرم تنها نمونه
ای خدا یه ذره درک کنین ما تازه عروسی کردیم
من واقعا نمیتونم تحمل کنم ، هرچیم به شوهرم میگم همینجوری میخنده میگه موقته بعدش اوکی میشه
بابا من آخه دلم میخواد یه شبه لامصب با تاپ و شلوارک بخوابم اصن
خسته شدم
واقعا اگه میدونستم قراره وضعم این باشه ازدواج نمیکردم
اگه ببینم نمیرن پا میشم میرم خونه بابام بر نمیگردم
هرچیزی حدی داره دیگه
453
محل خدمت مون مشخص شد
یجایی نزدیک شهر ، که تونستیم داخل خود شهر خونه اجاره کنیم که همسر بره و بیاد
خونه رو دیروز تحویل گرفتیم و وسیله هارو آوردیم
گاز نداریم هنوز و قراره امروز بریم بخریم ، بعد منی که همیشه واسه کارای خونه تنبل ترین بودم و انجام نمیدادم تا حد ممکن دیشب تا صبح بیدار موندم و آشپزخونه رو چیدم
لامصب خیلی حال خوبی داره ، اینکه میدونی خونه خودته وسیله های خودته
خونمون خداروشکر بزرگه ، اجارش زیاده ولی حداقل میدونیم می ارزه به پولش
مامان و بابا اومدن و داریم رنگ میزنیم هالشو ، امروز از طرف شرکت میان تا لباسشویی و یخچالو نصب کنن
A place of peace🌻💛