325
صبح تو خونه تنها خواب بودم
یه لحظه حس کردم مامان بالای سرم نشسته و داره موهامو ناز میکنه
انگشتاشو بین موهام تکون میداد و داشت صحبت میکرد ،
از خواب که پا شدم دیدم هیچکی نیست و تنهام
نگران شدم زنگ زدم بهش جواب نداد
دیگه تا زمانی که باهاش صحبت کردم دلم آروم نگرف و شدیدا دلتنگش بودم
بعد از ظهر یه سری اتفاقا افتاد و خاله و بچه های خالم اومدن این شهر و مامانم باهاشون اومد:)))
اینقد ذوقی بودممم
فردا میرن دوباره
دلم برا بابا هم خیلی تنگ شده فک کنم چن ماهی هست ندیدمش
عجیبه که همچین چیزای کوچیکی اینقد دورن:))
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۴ ساعت 1:41 AM
توسط گندم🌾
|
A place of peace🌻💛