صبح تو خونه تنها خواب بودم

یه لحظه حس کردم مامان بالای سرم نشسته و داره موهامو ناز میکنه

انگشتاشو بین موهام تکون میداد و داشت صحبت میکرد ،

از خواب که پا شدم دیدم هیچکی نیست و تنهام

نگران شدم زنگ زدم بهش جواب نداد

دیگه تا زمانی که باهاش صحبت کردم دلم آروم نگرف و شدیدا دلتنگش بودم

بعد از ظهر یه سری اتفاقا افتاد و خاله و بچه های خالم اومدن این شهر و مامانم باهاشون اومد:)))

اینقد ذوقی بودممم

فردا میرن دوباره

دلم برا بابا هم خیلی تنگ شده فک کنم چن ماهی هست ندیدمش

عجیبه که همچین چیزای کوچیکی اینقد دورن:))