ظهر سر یه چیز مسخره با هم بحثمون شد منم گوشیو قطع کردم
برعکس همیشه بهم زنگ نزد
چند ساعت شد و زنگ نزد
داشتم روانی میشدم ، دوستم زنگ زد گفت بریم بیرون
با اینکه آخر ماهه و واقعا پول ندارم پا شدم رفتم
اسنپ که رسید دم در تازه آقا بهم زنگ زده میگه سلام عزیزم
خب کوفت سلام عزیزم
تمام مدت توی اسنپ باهاش بحث کردم
وقتی رسیدم دوستم هنوز نرسیده بود و من همچنان درحال صحبت بودم
وسط خیابون وایستاده بودم دست به کمر داد میزدم😂
آقا کل تایمو رفته بود خوابیده بود
توجیهشم اینه که جفتمون عصبانی بودیم گفتم یکم بگذره آروم شیم
ببین قشنگگگگگ شستمش
هرچی تو دلم مونده بود گفتم
یکی دوبار عصبانی شد گفت داد میزنما ، منم گفتم داد بزن متقابل داد میزنم
حس میکنم ترسیده بود😂
خلاصه بحث تموم شد
البته چند باریم گفتم کاری نکن بزنم زیر همه چی بگم نه
بعدم گفتم برو از همون شهر خودت زن بگیر یه دختر بیسواد تو سری خور که هرچی بگی بگه چشم
روز اول اومدی منو دیدی مستقل و حاضر جوابم
اصن از همین من خوشش اومد
تهش دیگه ختم به خیر شد خداروشکر وگرنه الان داشتم عر میزدم😂
قرار شد پنجشنبه بیاد اینجا
خودمم میدونم چون از هم دوریم این میزان روانی شدیم
دو ماهه ندیدیم همو
یه ماه پیش ما رفتیم شهرشون اونم درحد چند ساعت دیدمش که حتی فرصت نشد بغلش کنم درست و حسابی یا تنهایی بتونیم با هم حرف بزنیم
خلاصه که خودمم میدونم دردم دلتنگیه
کاش حداقل میشد هفته ای یکبار ببینیم همو🥺