435

یه زمانی به شدت به این وبلاگ وابسته بودم و دلم میخواست همه چیو بنویسم تا یادم بمونه

ولی خب الان اصن خیلی وقته بهش حتی سر نزده بودم

دلم تنگ شده بود

برا دوستایی که اینجا داشتم..

اینجا قرار بود حکم دفترخاطرات داشته باشه برا دخترم

ولی خب متاسفانه درباره باباش هیچی ننوشتم و خیلی کمن😂

دختر قشنگم بابات اینقد اذیتم میکنه و رو مخم میره وقت نمیکنم بیام اینجا بنویسم ، ببخشید مامان جان خودت که بابای خرتو میشناسی (ولی دوسش دارم )

434

اکثر بحثای ما بخاطر اینه که قلدر بازی میخواد دربیاره و از من توقع چشم گفتن داره

اون موقعی داشتیم حرف میزدیم میگه خب من میخوام میخمو بکوبم

بهش میگم بابا خنگ تو الان 8 ماهه میخ به دست دنبال یجایی که بکوبیش هنوز نتونستی ، بیخیالش شو دیگه

میخنده و همچنان تسلیم نمیشه

خدا بهم صبر بده با این پسر بچه🥲🥲😂

433

ظهر سر یه چیز مسخره با هم بحثمون شد منم گوشیو قطع کردم

برعکس همیشه بهم زنگ نزد

چند ساعت شد و زنگ نزد

داشتم روانی میشدم ، دوستم زنگ زد گفت بریم بیرون

با اینکه آخر ماهه و واقعا پول ندارم پا شدم رفتم

اسنپ که رسید دم در تازه آقا بهم زنگ زده میگه سلام عزیزم

خب کوفت سلام عزیزم

تمام مدت توی اسنپ باهاش بحث کردم

وقتی رسیدم دوستم هنوز نرسیده بود و من همچنان درحال صحبت بودم

وسط خیابون وایستاده بودم دست به کمر داد میزدم😂

آقا کل تایمو رفته بود خوابیده بود

توجیهشم اینه که جفتمون عصبانی بودیم گفتم یکم بگذره آروم شیم

ببین قشنگگگگگ شستمش

هرچی تو دلم مونده بود گفتم

یکی دوبار عصبانی شد گفت داد میزنما ، منم گفتم داد بزن متقابل داد میزنم

حس میکنم ترسیده بود😂

خلاصه بحث تموم شد

البته چند باریم گفتم کاری نکن بزنم زیر همه چی بگم نه

بعدم گفتم برو از همون شهر خودت زن بگیر یه دختر بیسواد تو سری خور که هرچی بگی بگه چشم

روز اول اومدی منو دیدی مستقل و حاضر جوابم

اصن از همین من خوشش اومد

تهش دیگه ختم به خیر شد خداروشکر وگرنه الان داشتم عر میزدم😂

قرار شد پنجشنبه بیاد اینجا

خودمم میدونم چون از هم دوریم این میزان روانی شدیم

دو ماهه ندیدیم همو

یه ماه پیش ما رفتیم شهرشون اونم درحد چند ساعت دیدمش که حتی فرصت نشد بغلش کنم درست و حسابی یا تنهایی بتونیم با هم حرف بزنیم

خلاصه که خودمم میدونم دردم دلتنگیه

کاش حداقل میشد هفته ای یکبار ببینیم همو🥺

432

الان که درگیر مراسم و مقدماتشم واقعا به خودم میگم کاش قبل اینکه عاشق بشم شرایطو میسنجیدم

کاملا آگاهانه خودمو انداختم تو چاه

واقعا چرا وقتی علاقه ای نبود به این شرایط راضی شدم؟

اگه سنتی بود حداقل مراسمم با احترام برگزار میشد

نه اینکه هر روز یه برنامه

هر روز حرفشو عوض کنه

چرا نباید مراسمی بگیره که در شانم باشه؟

خیلی از خودم ناراحت و عصبانیم

مقصر همه اینا خودمم

خودم انتخابش کردم و حالام واقعا دیر شده برای نخواستن

اگه نمیترسیدم از حرف فامیل و خانواده قطعا میگفتم نه

توانایی تحمل لین میزان فشارو ندارم

مجرد بمونم سنگین ترم

کاش حداقل درکم میکرد