سه سال پیش همچین روزی با صدای مداحی تلویزیون از خواب پریدم
خونه مامانبزرگ بودیم
روز جمعه بود، فرداش امتحان ترم یک دینی داشتم
توی اتاق، خواب بودم که مامان اومد بیدارم کرد گفت حاج قاسمو زدن
مامان رفت و من اشکام میریخت
باورم نمیشد
رفتم توی گوگل زدم و دست خونی حاج قاسمو اورد
اینقد حالم بد بود که انگار یکی از نزدیکام فوت شده
امتحان دینیمون لغو شد و مدرسه تعطیل
امتحان بعدی که رفتم مدرسه همه غمگین بودن
همه خون گریه میکردن
دوستم میگف من برا این دوسش دارم که گفته دخترای بی حجابم دخترای منن و دوسشون دارم
هشتگ انتقام سخت ترند شده بود و همه منتظر بودیم ببينيم سپاه چیکار میکنه
چند روز بعدش که موشک زدن یکی از پایگاها رو دلم خنک شد
سر صبح بود و لباس پوشیده بودم برم مدرسه
اینقد خوشحال بودم که دلم میخواست گریه کنم
بعدش دوباره غوغا شد که هواپیمای نخبه هامونو زدن و باز دلم خون شد
واسه آدمایی که با ذوق رفته بودن و هیچوقت نتونستن به مقصد برسن
بعدترش توضیحای دو طرف واسه لاپوشونی گندی که زده شده
ما نسل عجیبی هستیما
چیزای خیلی زیادی دیدیم
خیلی دلم میخواد معلم تاریخ میشدم
که اتفاقا رو همونجوری که هست برا بچه ها بگم نه جوری که تو کتابا مینویسن
.
.
.
خلاصه که جدا از تمام اعتقادات و تفکراتم و اینکه کاملا با انقلاب هم نسلام موافقم و امیدوارم بخشی ازش باشم ، حاج قاسمو دوس دارم:)
اینارو اینجا نوشتم چون شدیدا دلم میخواست با یکی حرف بزنم و کی بهتر از وبلاگ عزیزم؟؟
جایی که مال خودمه و حس شنیده شدن بهم میده
که دیگه نگران قضاوت بعدش نیستم