حالا دقیقا روزی که من میام طومار مینویسم و نظر میدم درمورد ازدواج ، باید برام خواستگار بیاد:/
البته خوب اینا قبلا گفته بودن ولی من قاطعانه به مامان گفته بودم که فعلا قصد ازدواج ندارم
امروز دوباره مامان از پشت گوشی بحثشو وسط کشید
نمیدونم واقعا
تو این دوره از زندگیم حوصله یه رابطه در این حد جدی رو ندارم
من از ازدواج میترسم ، از شناخت یه آدم جدید و طبیعتا آدمای جدید میترسم ، حتی از خودمم میترسم ، من الان واقعا ملاک و معیار مشخصی ندارم
میترسم اشتباه تصمیم بگیرم
زمونه بدی شده
از این وضعیتم راضیم خوب
مث بچه آدم یه گوشه نشستم دارم زندگیمو میکنم دور از همه چی
چه کاریه آخه
همیشه فک میکردم عشق مجبورم میکنه به ازدواج، اینکه یه آدمو اینقد دوست داشتم باشم که حاظر شم باهاش ازدواج کنم
این مدل ازدواج هیچوقت تو ذهنم نبوده:/
شاید من زیادی فانتزی فکر میکنم ، اصن مگه هنوز عشق وجود داره؟
من که خیلی وقته ندیدم دو نفر واقعا عاشق همدیگه باشن