دیشب با بچه ها رفتیم شهربازی

با کلی بدبختی

بخاطر درگیریا مامان و بابا نمیزاشتن بریم تهش اشکم دراومد گفتم چهار ماهه مث یه مرده افتادم تو خونه الان میگم میرم بیرون میگین نه

تهش راضی شدن

رفتیم اونجا شهربازی بسته بود😂

به همون سرما کلی چرخیدیم و رفتیم پارک

تهشم یه شیرکاکائو داغ خوردیم

جدی اگه شهربازی باز بود اینقد خوش نمیگذشت

خوراکیم گرفتیم اومدیم خونه خوردیم

خلاصه که از اون شبای خوب بود

احتیاج داشتم بهش