خب اولش که با شاعرک به این نتیجه رسیدیم که شرایط سخته و راه دوره و...

پس کات کردیم😂

دو روز بعدش دایی زنگ زد و دوستش اومد خواستگاری

تمام مدت دلم خون بود ولی خب به روی خودم نیاورم و اونا اومدن و رفتن

وقتیکه رفتن تو دسشویی گریم گرفت

و رفتم اتاق و یه ساعت تمام گریه کردم

دخترخاله هام بعدش اومدن خونمون و مجبور شدم گریه نکنم

همون شبش به شاعرکم پیام دادم کلی فحشش دادم که بخاطر تو الان من اینقد ناراحتم و اگه از اولش نبودی اینقد سختم نبود و بلاکش کردم بنده خدایی رو😂

یکی دو روز بعدش پسره اومد دنبالم و رفتیم بیرون

و اونجا متوجه شدم بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم عاشق شاعرک شدم و دلتنگشم

شبش یه پیام بهش دادم و گفتم من دلتنگتم و اگه جفتمون تلاش کنیم میتونیم شرایطو درست کنیم

و برگشتیم بهم دیگه و جواب خواستگارم دادم و ردش کردم:)