421
خب اولش که با شاعرک به این نتیجه رسیدیم که شرایط سخته و راه دوره و...
پس کات کردیم😂
دو روز بعدش دایی زنگ زد و دوستش اومد خواستگاری
تمام مدت دلم خون بود ولی خب به روی خودم نیاورم و اونا اومدن و رفتن
وقتیکه رفتن تو دسشویی گریم گرفت
و رفتم اتاق و یه ساعت تمام گریه کردم
دخترخاله هام بعدش اومدن خونمون و مجبور شدم گریه نکنم
همون شبش به شاعرکم پیام دادم کلی فحشش دادم که بخاطر تو الان من اینقد ناراحتم و اگه از اولش نبودی اینقد سختم نبود و بلاکش کردم بنده خدایی رو😂
یکی دو روز بعدش پسره اومد دنبالم و رفتیم بیرون
و اونجا متوجه شدم بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم عاشق شاعرک شدم و دلتنگشم
شبش یه پیام بهش دادم و گفتم من دلتنگتم و اگه جفتمون تلاش کنیم میتونیم شرایطو درست کنیم
و برگشتیم بهم دیگه و جواب خواستگارم دادم و ردش کردم:)
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۷ ساعت 7:4 PM
توسط گندم🌾
|
A place of peace🌻💛