واقعا این میزان از وابستگی به خانواده رو تو شوهرم درک نمیکنم

به شدت هم اونا هم این وابسته و چسبیده به همدیگه ان

از وقتی که همو شناختیم و حتی ازدواج و هرکوفت دیگه ای تا حالا تو یه حیاط با هم تنها نبودیم

فک میکردم چون خونمون مشترکه اینجوریه و عادیه

ولی الان که خونه رو جدا کردیمم اینا اومدن موندگار شدن و فکر رفتن ندارن

هرکیم که به پدر شوهرم زنگ میزنه میگه ما نمیایم هستیم اینجا که پسرم تنها نمونه

ای خدا یه ذره درک کنین ما تازه عروسی کردیم

من واقعا نمیتونم تحمل کنم ، هرچیم به شوهرم میگم همینجوری میخنده میگه موقته بعدش اوکی میشه

بابا من آخه دلم میخواد یه شبه لامصب با تاپ و شلوارک بخوابم اصن

خسته شدم

واقعا اگه میدونستم قراره وضعم این باشه ازدواج نمی‌کردم

اگه ببینم نمیرن پا میشم میرم خونه بابام بر نمیگردم

هرچیزی حدی داره دیگه