بعد اون داستان که خانواده شوهرم مجدد برگشتن شوهرم منو قانع کرد و رفتم خونمون

اونا یه روز موندن و رفتن چون یه هفته خونمون بودن و شاید خودشونم کاری چیزی داشتن

دیگه من یه دور دانشگاه رفتم و همسر تنها بود

این دفعه حالا نمیدونم دو هفته اس؟ فردا مجدد میان که پسرشونو چک کنن که تنهاس

درهر صورت که من غذای چند روزشو آماده کردم و نیازی نداشت

من خیلی در این زمینه کم صبر شدم باید یکم رو خودم کار کنم

بیشترین چیزیم که ذهنم درگیرشه اینه که خانواده خودم نمیان و اونا همش میان

خب دلم میگیره وقتی خونه خودمو باید با عکس به مامانم نشون بدم

تایم لیزرم هرکاری میکنم کلینیک شلوغه و نمیتونم اوکی کنم ، میخوام قبل رفتن لیزر این ماهم اوکی شه