ظهر یه خوابی دیدم که بنظرم جالب بود

تا بلند شدم تو نوت گوشیم نوشتمش

حالت درهم ورهم و رویاگونه شو دوس داشتم

برا دوستم فرستادم که نظرشو بگه کلا بحثو عوض کرد:/

فهمیدم یجای کار میلنگه

برا یه آدم دیگه که مقداری ذوق ادبی داره و منتقد خوبیه فرستادم

خلاصه که گویا نوشته ام تعریف چندانی نداشت

من هیچ تغییری توش ندادم ولی انگار غیرقابل فهمه:/

مث مادری که به بچش گفتن زشت و کتکش زدن از همون موقع زانوی غم بغل گرفتم و ناراحتم

من نویسندگی هیچوقت جزو رویاهام نبوده

بوده هااا ولی خودمو تو موقعیتش نمیدیدم هیچوقت

تازه الان حس جودی ابوتو درک میکنم وقتی از اولین نوشته اش بد گفتن:/

جودی عزیزم تو که تهش جوانه دادی این شد پله موفقیت طی کردی رفتی

من چه ماستی تناول کنم؟

اینقد غمگین بودم نتونستم شب بخوابم

البته فک کنم بخاطر اینه که ظهر خوابیدم ولی خوب بازم احساس چوس ناله دارم