واقعا بیماری یکی از اعضای خانواده خیلی سخته

یادمه کلاس چهارم بودم که یاسمن حالش بد شد و تا پای مرگ رفت

اون روزا بچه بودم و با تمام بچگیم درد میکشیدم

شبایی که یواشکی چادر و کفشای مامانو میپوشیدمو از قسمت نگهبانا رد میشدم تا یه لحظه فقط صورت کوچولوی یاسمنو بین اون همه دستگاه ببینم

یا همون روز اولی که حالش بد شد و مامان فنچکو حامله بود و توی بیمارستان با اون جثه کوچیکم یاسمنو بغلش میکردم و از این ور به اون ور میبردمش

توی اتاقی که قرار شد از قفسه سینش عکس بگیرن محکم دستشو گرفته بودم و فک میکردم اگه دستشو ول کنم دیگه ندارمش

وقتی دکترا تو اورژانس اون دستگاهای قلبو میزدن به بدنش و به من میگفتن حواس آبجیتو پرت کن، و من با تمام غم و دردی که میکشیدم میخندیدم تا یاسمن بخنده و درد اون دستگاها کمتر اذیتش کنه

یا وقتی که حالش بدتر شد و اون دستگاه تنفس گنده رو گذاشتن روی صورتش و کل صورتش زیر اون دستگاه گم شد

به ظاهر فک میکنیم بعضی از خاطرات یادمون رفته ولی وقتی میری سمتش و بهش فک میکنی میبینی تمومش با جزئیات یادته

هرچند فقط ۹ سالم بود

من از همونجا بزرگ شدم

گاهی وقتا فک میکنم دردایی که ما تو بچگی کشیدیم خیلیا تو بزرگسالی نکشیدن

نمیدونم چرا ولی اینا یهویی اومد تو سرم:/