دیروز یاسمن خیلی اصرار میکرد که بریم شهرمون که عروسی رفیقمه

و تهش ساعت ۳ و نیم اشکش دراومد و زد زیر گریه

منم که نقطه ضعفم دقیقا همینه گفتم پا شو بریم

خلاصه که جمع کردیم و اومدیم شهرمون بعدش سریع با دخترخاله هام رفتیم عروسی

عروسی زیاد خوش نگذشت:/

بعدش رفتیم خونه دخترخالم و اینقد حرف زدیم تا صبح شد😂

ساعت ۵ دخترخالم به شوهرش زنگ زد که داش میرف پادگان اونم گف داره برف میاد

چون هوا سرد نبود و ابری نداشت آسمون فک کردیم الکی میگه

شهر مام کلا جوری نیس که برف بخواد بیاد، آخرین باری که برف اومد ۸ سال پیش بود

دخترخالم رف از پنجره نگاه کرد و واقعا داش برف میومد

سریع پریدیم بیرون و کلی عکس گرفتیم

فک میکردیم قطع میشه 😂

باز دوباره اومدیم خودمونو گرم کردیم باز رفتیم بیرون ، باز اومدیم باز رفتیم😂

تا ساعت ۹ بارید و قشنگگگگ کیف کردیم

بعدش رفتیم با ماشین بیرون یه منطقه تفریحی خارج از شهر که معمولا همه اینجور وقتا میرن

اینقددد شلوغ بوددددد

یه تیکه برف بازی میکردن

یه تیکه میرقصیدن

اصن وضعی بود😂

یه جا دخترا داشتن میرقصیدن رفتیم وایستادیم براشون دست زدیم😂

ببین با اینکه من مذهبیم

با اینکه این چیزا گناهه

ولی قشنگ بود

دیدن شادی مردم قشنگ بود

حس خوبی داشت

کاش همیشه حالمون همین قد خوب باشه:))))