539
خواب میدیدم که ملکه یه کشورم
ملکه ای که مردمش دوسش نداشتن
اومده بودیم بیرون از قصر تا کنسرت یکی از کسایی که برام کار میکنه رو ببینیم ولی موقع برگشت نگهبانامو گم کردم
توی شهری گم شده بودم که آدماش ازم بدشون میومد
تو این بین یکی اومد که کمکم کنه
داشتم براش تعریف میکردم که من برا فقیرا غذا و لباس میخرم و بهشون جای خواب میدم،کلی امکانات به مردم دادم،ملکه خوبیم ولی بازم هیچکی دوسم نداره
بعدش همونی که اومده بود بهم کمک کنه مسخرم کرد و یچیزی بهم گفت و رفت
اصن برا کمک نیومده بود
همونجا تو خواب نشستم و از ته دل گریه کردم
تو همین حال بودم که بابام بلندم کرد:))))
من حتی تو دنیای رویاهامم تنهام
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۵ ساعت 9:28 AM
توسط گندم🌾
|
A place of peace🌻💛