خواب میدیدم که ملکه یه کشورم

ملکه ای که مردمش دوسش نداشتن

اومده بودیم بیرون از قصر تا کنسرت یکی از کسایی که برام کار میکنه رو ببینیم ولی موقع برگشت نگهبانامو گم کردم

توی شهری گم شده بودم که آدماش ازم بدشون میومد

تو این بین یکی اومد که کمکم کنه

داشتم براش تعریف میکردم که من برا فقیرا غذا و لباس میخرم و بهشون جای خواب میدم،کلی امکانات به مردم دادم،ملکه خوبیم ولی بازم هیچکی دوسم نداره

بعدش همونی که اومده بود بهم کمک کنه مسخرم کرد و یچیزی بهم گفت و رفت

اصن برا کمک نیومده بود

همونجا تو خواب نشستم و از ته دل گریه کردم

تو همین حال بودم که بابام بلندم کرد:))))

من حتی تو دنیای رویاهامم تنهام