اینقد درگیر خودم بودم که یادم رفته بود سه روزه غذا نخوردم

و وقتی داشتم غذا میخوردم اینو از نگاه غمگین مامان خوندم

من فقط یمدت خواستم تظاهر نکنم به قوی بودن و انگار خانوادمو نگران کردم

باشه از این به بعد وانمود میکنم که قویم

حداقل شما حالتون بهتره

هرچند از درون له و خستم

خدایا صبرم تموم شده

یه خوشحالی بده میون این روزای غمگینم

یه چیزی که دلمو بهش خوش کنم