تو روزای نوجونی اون اولاش که یهو از دنیای بچگیت هلت میدن توی دنیای بزرگسالی یادمه که با دوستام فال زیاد میگرفتیم
پایه ثابت همیشگی فال من این بود که توی زندگیت شکست بدی میخوری
همیشه این میومد و منم یکم میترسیدم ولی بازم خودمو دلداری میدادم که فاله بابا جدی که نیس
وقتی ۱۴ سالم بود اولین شکست زندگیمو خوردم
توی اون روزای غمیگن که همه ی زندگیم اشک و غصه بود ته دلم میگفتم ببین فاله راست بود ببین تو سن کم شکست خوردی
اما یه چیزی ام اون ته مه ها میگف آخیشش شکست و خوردم دیگه از چیزی نمیترسم دیگه چیزی منو نمیشکنه
۱۸ سالم بود که دومین شکست زندگیمو خوردم
این بار سخت تر و محکم تر
هرجوری بود خودمو یجوری جمع کردم و دنبال اینو گرفتم که شکستمو جبران کنم
و حالا وقتی که ۲۰ سالمه سومین شکست زندگیمو خوردم و با خودم فک میکنم مگه فال نگفت فقط یه بار؟؟؟
این روزا حس میکنم بیشتر وارد دنیای آدم بزرگا شدم
بالاخره هر شکستی درسته که آدمو خورد میکنه
ولی یه چیزایی رو توی وجودش قوی میکنه
دیگه با چیزای معمولی نمیشکنه چون نهایت درد و حس کرده
خیلی چیزا رو از آدم میگیره ولی یه چیزایی رو به آدم یاد میده
اینکه چجوری قوی باشه
یا حداقل وقتی قوی نیست وانمود کنه که حالش خوبه
میدونم که این آخرین شکستم نیست و بعدها بارها و بارها شکست میخورم
اما حداقل یکم قوی تر شدم
این روزا تمرین میکنم محکم بودنو:)