358
مامان دید حالم بده اونو دایی مجبورم کردن برم باهاشون بیرون بستنی بخورم
دم بستنی فروشی بغضم شکست و دوباره گریه کردم
از اینکه باید امشب بستنی قبولی منو میرفتیم میخریدیم ولی برا حال بدم بردنم
مامان میبینه من حالم بده هیچی نمیگه
میدونم خودشم داغونه ولی به روش نمیاره حداقل
اینقدی من داغونمم که هیچکی هیچی نمیگه
این روی خودمو هیچوقت ندیده بودم
اینکه با گریه بشینم بستنی بخورم
یا هر لحظه اشکام آماده باشن و بریزن
چه احمق بودم که فک میکردم قراره همه چی درست شه
بد تر شد که:)
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۱/۰۶/۲۹ ساعت 2:9 AM
توسط گندم🌾
|
A place of peace🌻💛