یه صحنه خیلیی باحال اتفاق افتاد

این دخترخالم که اومدیم خونش تازه عروسه

یعنی دو ماهه عروسی کرده

بعد شوهرش پسرخالمه

یعنی اینا دخترخاله و پسرخالن

پسره سربازه

فرستاده بودنش ماموریت لب مرز اونم ۲۰ روزه

امروز میشد سه روز که رفته

ما اومده بودیم پیشش که تنها نباشه

الان دم حیاط نشسته بودیم یهو دیدیم پسرخالم از توی کوچه اومد بیرون

نگو دیدن خیلی بی قراری میکنه گفتن برو تو نمیخواد اینجا باشی

حالا صحنه ای که این دوتا همو دیدن😂

ما دوربین بدست وایستاده بودیم که دیگه صحنه احساسی نشد و لبخند زدن رفتن خونه خودشون😂😂😂

اقاااا من میخواستم بغل کردنشونو ببینم سگا رو نکردن🥲

فک کن همین ساعتی که دخترخالم داش عرر میزد از دلتنگی از اون ور پسرخالم رفته پیش فرمانده گریش گرفته که دلم برا زنم تنگ شده اونم دلش سوخته

.

.

.

نیمه گمشده عزیزم

اگه قراره اینجوری نباشی اصن نیاااااا

بعضی وقتا میترسم که ازدواجم اینجوری عاشقانه نباشه🥲