حافظه گوشیم پر شده فلشمو زدم به گوشی یکم چیز میز توش بریزم بلکه بشه دو تا فیلم دانلود کرد

یهویی توی عکسای قدیمی چشمم افتاد به عکس تولد زن عمو

عکسی که با.. م.. توش مسخره بازی دراوردیمو قیافه هامونو کج و کوله کردیم

باورم نمیشه که رابطمو دوستیم با دختر خالم بهم خورده

ما بهترینو بدترین روزای عمرمونو پیش هم بودیم

بچگیا با هم بازی میکردیم

بزرگ تر شدیم با هم عاشق شدیم

بعد تراش با هم به سوگ عشقای نافرجاممون نشستیم(این تیکه رو داشتم مینوشتم خندم گرفت چقد اوسکول بودیم ما😂🤦🏻‍♀️) 

خلاصه که اینقدی با هم رفیق بودیم که اگه یجا یکیمون نبود همه میگفتن قُلِت کو

اون شبایی که تا صبح مینشستیمو چرت و پرت میگفتیم

اون جمعایی که اینقد میخندیدیم دل درد میشدیم

شادی قور قور گفتنامون

اوووف

واقعا ته اون همه دوستی و رفاقت این بود؟

اینکه حتی از هم خبرم نداشته باشیم؟

عمیقا دلم برا ورژن قدیمیش تنگ شده

اون دختر مهربون پایه که درکم میکرد و همیشه میفهمید منو

آدما عوض میشن:)))

ورژن جدیدش عصبی و انتقاد گرو کوبنده شده بود

خیلی سعی کردم که بمونم توی این دوستی ولی نشد

سخت شده بود تحملش

خودشم قبول داره که اخلاقش عوض شده

با همه دوستاش قطع رابطه کرده

نمیدونم چشه

 

 

فقط میدونم که هیچوقت با هیچکس دیگه همچین رفاقت عمیقی رو تجربه نمیکنم

هرچند فک نکنم برا اون عمیق باشه ولی برا من بود؛))) 

مث سگ دلم براش تنگ شده

البته نه واسه ی الانش

واسه اون دختری که میشناختم و دوسش داشتم؛)