ظهر خسته بودم از نظر ذهنی، یکم خوابیدم

و خوابم دقیقا مثل وقتایی بود که از مدرسه میومدمو بدون اینکه بفهمم خوابم میبرد:)

بعدش بلند شدم و ناهار خوردم در تنهایی چون ابجی وسطی خواب بود و البته اونا ناهار خورده بودن

پسرعمه بزرگم اومد دنبالمون و آوردمون خونه عمه که برا مراسم فردا یکم کمک کنیم

راستش اصلا حوصله نداشتم و شارژ اجتماعی بودنمم تموم شده ولی اومدم دیگه چه میشه کرد:)