183
ظهر خسته بودم از نظر ذهنی، یکم خوابیدم
و خوابم دقیقا مثل وقتایی بود که از مدرسه میومدمو بدون اینکه بفهمم خوابم میبرد:)
بعدش بلند شدم و ناهار خوردم در تنهایی چون ابجی وسطی خواب بود و البته اونا ناهار خورده بودن
پسرعمه بزرگم اومد دنبالمون و آوردمون خونه عمه که برا مراسم فردا یکم کمک کنیم
راستش اصلا حوصله نداشتم و شارژ اجتماعی بودنمم تموم شده ولی اومدم دیگه چه میشه کرد:)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۲۱ ساعت 5:30 PM
توسط گندم🌾
|
A place of peace🌻💛