بعد از ظهر اینقدی قلبم سنگینی کرد که بعد مدتها گریه کردم

یکم خوابیدم تا سردردم بهتر شه

وقتی چشامو باز کردم بابام بالا سرم بود داشت تلاش میکرد بیدارم کنه

رفتم تو هال مامان نشسته بود خوراکیایی که آورده بود رو تقسیم میکرد:)))

کاش همیشه وقتی از خواب پا میشدم مامانو بابام پیشم بودن

مامان نمیخواست بیاد اینقدر من اصرار کردم اومد

وقتی بیدار شدم یادم نبود مامانو بابا تو راهن گیج بودم بابارو دیدم نمیتونستم درک کنم:)