282
بعد از ظهر اینقدی قلبم سنگینی کرد که بعد مدتها گریه کردم
یکم خوابیدم تا سردردم بهتر شه
وقتی چشامو باز کردم بابام بالا سرم بود داشت تلاش میکرد بیدارم کنه
رفتم تو هال مامان نشسته بود خوراکیایی که آورده بود رو تقسیم میکرد:)))
کاش همیشه وقتی از خواب پا میشدم مامانو بابام پیشم بودن
مامان نمیخواست بیاد اینقدر من اصرار کردم اومد
وقتی بیدار شدم یادم نبود مامانو بابا تو راهن گیج بودم بابارو دیدم نمیتونستم درک کنم:)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۵ ساعت 9:17 PM
توسط گندم🌾
|
A place of peace🌻💛