بسم او♡

سلامم

حال و روز این روزام خیلی عجیب و غریب شده

شاید بخاطر کنکوره

شایدم به هزار و یک دلیلی که برای خودم معلومه ولی بروم نمیارم و اسمشونو میزارم نامعلوم

آستانه تحملم به طرز باور نکردنی اومده پایین 

خیلی حساس و زود رنج شدم

امروز مامانم به شوخی زد روی دستم یکم دردم گرفت میخواستم گریه کنم

خیلی جلوی خودمو گرفتم تا اشکم نریزه

مننن منه مغروری که نمیتونستم حتی تو روضه گریه کنم برا یه شوخی اشکم دراومد

از خودم بدم میاد

از حال این روزام

من الان باید درگیر امتحانای ترم سومم بودم

الان باید کتاب روانشناسی تحولی رو میخونم و احتمالا با بچه ها برنامه تقلب میریختیم

دلم چقد برا دوستام تنگ شده

برا کال گرفتنای طولانیمونو چرت و پرتامون

بازیای مسخره ای که تا نصف شب طول میکشید

جلسه های بسیج با اون یارو پر حرفه که فقط برا کرم ریختن میرفتیم..

اگه دنیا یجور دیگه ای بود و من یه ادم دیگه شاید انصراف نمیدادم

اگه این حس لعنتی مستقل شدنه نبود رشتمو ول نمیکردم

کاش اوضام یجور دیگه بود

کاش حداقل یچیز این دنیا برام درست بود

یه دلخوشی که بهش دلگرم باشم که ببین اگه هیچی نداری اینو داری

هییی دریغ از یه مثقال..

و همچنان به امید روزای بهتر:)))