165
خوب الان یه مقداری میکشه
دیروز با ابجی کوچیکه راهی شدیم سمت مدرسه
تیپ رسمی و معلمی زدم
رفتم اونجا با مدیرشون یکم صحبت کردم بعدش رفتم سر کلاس
تا رفتم برام صلوات فرستادنو شروع کردن همه با هم جواب دادن
بعد خودمو معرفیم نکردم اصن گفتم منو میشناسید اونام گفتن اره 😂
امتحان علوم داشتن یکم منتظر موندم تا اونایی که نیومدن برسن بعدش امتحان گرفتم ازشون
یه چند نفرشون مینوشتن بقیه منو نیگا میکردن و هیچی نمیفهمیدن
بعدش دیگه بردمشون یکم بیرون باز اومدیم املا پاتخته کار کردیم
همش تلاش میکردم بهشون اعتماد به نفس بدم و حتی اونایی که بلد نبودن سطح کلماتمو میاوردم پایین تا بتونن بنویسن
بعضیاشون حتی حروف الفبا رم بلد نبودن
همشونم بردم پای تخته که بفهمم سطحشون چجوریه
بعدش باز رفتیم وسطی بازی کردیم ، طبق حرف استادا هر یه ساعت میبردمشون بیرون بازی کنن دوباره میاوردم
بعدش سوالای امتحانو حل کردیم و یکم براشون توضیح دادم
دیگه تهش رفتیم دوباره بیرون ورزش
من گفتم وقتی اونا دارن ورزش میکنن برگه هاشونو صحیح کنم که نزاشتن و مجبور شدم برم باز پیششون
وسط بازی توپ تو پیشونی یه پنجمی خورد
بعدشم با آبجی کوچیکه راهی خونه شدیم
تا دم در باهام اومدن و هی التماس میکردن که از این به بعد معلمشون بشم:)
A place of peace🌻💛