یه اتفاق خیلیییی قشنگ افتاد

و از شدت ذوق قلبم اکلیلیه

داستان از این قراره که روزی که رفته بودم برا مصاحبه یه دختره رو دیدم که داش گریه میکرد

رفتم پیشش و پرسیدم چرا گریه میکنی گف مدارکم مشکل داشته بیرونم کردن

خلاصه که کلی دلداری دادم بهش و سعی کردم حالشو یکم بهتر کنم با وجود استرسی که خودم داشتم

چون راهش دور بود شمارمو بهش دادم که اگه لازم شد شب بمونه اون شهر، بیاد خونه ما بمونه

بعدش گذشت و دیگه ازش خبری نداشتم و چون اون شماره منو داش راهیم نداشتم ازش بپرسم تهش چی شد

امشب پیام داد

و در کمال ناباوری دقیقا همراه من قبول شده

یعنی به احتمال ۹۰ درصد همکلاسی میشیم

خیلی ذوق کردم

همون روز اولی که دیدمش میدونستم دوباره همو میبینیم